Wednesday, 25 April 2012

پژوهشی در نظام آموزش عشایری -1


*** پژوهشی در نظام آموزش عشایری - 1
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧   کلمات کلیدی: آموزش عشایر ،بهمن بیگی ،تعلیمات عشایر ،مدارس سیار
در مورد نظام آموزش عشایری، و موسس آن محمد بهمن بیگی، نوشته های فراوانی موجود و سخن های بسیاری گفته شده است. برنامه سواد آموزی در میان عشایر ایران، کاری بس سترگ و در عین حال موفق  ارزیابی شده است . برنامه ای که موسس آن از طرف سازمان یونسکو مورد تشویق قرار گرفته است. خدمات این طرح برای عشایر به ویژه در میان قشقاییان بی نهایت اثرگذار بوده است. قشقاییان با چند هزار سال سابقه تاریخی ، متاسفانه به سبب کمبود دانش نوشتن و خواندن، در میانشان کمتر اثر تاریخی از خود و تاریخ پر فراز و نشیب شان به جای گذاشته اند. این طرح توسط مردی از میان همین ایل عمل شده است، که به شکرانه تبعید خانواده اش به تهران توانست از استعداد خود بهره برداری نموده، وارد دانشگاه شده و با استفاده از دانش در شهر آموخته خویش به میان ایل برگردد، و این کار بزرگ را یایه گذاری و توسعه دهد. ما در اجرای نظام آموزش در برابر انسان فرهیخته و فرزانه‏ای قرار داریم که در فرصتی 30 ساله، بیش از پانصد هزار نفر را در شرایط دشوار سیاسی و طبیعی باسواد کرده و از آنها، هزاران معلم و مهندس و پزشک ساخته‏است.تنها در سال ها 56-57 در دانشسرای عشایری که از جوانان ایل دانشحو می پذیرفت، 1323 نفر و در سال 1357-1358 بالغ بر 1374 نفر دانشجو فارغ التحصیل شده اند. تعلیمات عشایری نه تنها در سواد آموزی کارنامه ای موفق دارد بلکه در خدماتی مانند، تاسیس مرکز فنی و حرفه ای پسران، تاسیس مرکز قالی بافی برای دختران عشایر، مرکز تربیت ماما برای زنان عشایر و..... نیز دستاوردهای خوبی را به نمایش می گذارد. از دیدگاه من وی برجسته ترین و نامدارترین  فرد در طول تاریخ قشقایی است. و او و کارش را برترین خدمت در ایل می دانم.

اینک شصت سال از احرای این برنامه در کشورمان می گذرد، نسل جوان ما به ویژه شهر نشینان از گذشته درس و درس خوانی در میان ایل کمتر اطلاع دارند، و از چگونگی اجرای این برنامه؛ با وجود نوشته هایی که دانش آموختگان مدارس عشایری به قلم کشیده اند، به آگاهی بیشتری نیاز دارند. و شاید هم وقت آن رسیده باشد که یک مروری به تاریخ آن از ابتدا تا به امروز صورت گرفته و پژوهشی میدانی و همه جانبه در این باره انجام گیرد. من برای یک پژوهش میدانی امکاناتی ندارم و قادر نیستم این کار را صورت دهم، اما در حد وسعم تلاش دارم که نوشته هایی را که پژوهشگران قبلا در این باره به صورت های مختلف انجام داده و یا نوشته اند، مورد بررسی قرار دهم و آن ها را به تدریح منتشر کنم.
از آن جا که هر کار بزرگی دارای اثرات مثبت و منفی خواهد بود، در سلسله نوشتار هایی که از این پس خواهیم داشت، علاوه بر مروری بر چکونگی ایجاد این رشته در کشور ، اهداف، شیوه مدیریت، اثرات آن و کاستی هایش را نیز از قول اندیشمندان ذکر خواهیم کرد. در این سلسه نوشته هاف شما با بسیاری از فرهنگ و رسوم ایل و تاریخچه تحولات در پیش و پس از انقلاب آشنا خواهید شد.
 از همه علاقمندان و دوستداران  این رشته ، به ویژه دانش آموختگان مدارس عشایری دعوت می کنم که این مطالب را پی گیری کرده و با اظهار نظر و ادای توضیحات سازنده ما را در غنی کردن هر چه بیشتر این بخش از تاریخ قوم قشقایی و ایران یاری کنند.
از آن چا که اصل چهار آمریکا در این برنامه نقش اولیه ای داشته است، برای فراهم کردن زمینه های مناسب برای دستیابی به اهداف گفته و نگفته و هم چنین به سابقه تاریخی آن و نقش آن در ایران و ایجاد مدارس عشایری خواهیم پرداخت. این ورق زدن تاریخ، برای غنی کردن سوابق تاریخی این کار است، چون نویسنده شخصا برای این برنامه و مجری محترم آن ارزش فراوانی قائلم و از احترام و سپاس من از فعالان این برنامه به خصوص جناب بهمن بیگی و همکارانش نخواهد کاست. و سعی می کنم، در مورد هر یک از اطلاعات ناخوش آیندی که در نوشته های پیشینیان وجود دارد و من آن ها را منتشر،  می کنم و احتمال دارد که با برخی از آگاهی های ما همسان نباشد،  توضیحاتی خارج از متن به آن ها پیوست دهم که بی طرفی را رعایت کرده باشم.
و امیدوارم که چنانچه در لابلای نوشته ها، مطلبی پیش آید که با سابقه ذهنی ما هم خوانی ندارد، دوستان دلگیر نشوند، چون خاصیت اصلی پژوهش در تاریخ،  غور و بررسی همه جانبه، مثبت ها و منفی ها و برای کم کردن فاصله ها با حقیقت است. و  خوانندگان می توانند با ارائه اسناد و نوشته هایشان ضمن اظهار نظر خود، به روشن شدن وافعیت نیز کمک کنند.
 آقایان بیژن بهادر کشکولی و و نادر فرهنگ دره شوری  که هر دو این بزرگواران از دست اندر کاران اولیه در راه اندازی مدارس بوده اند و  بالطبع دارای آگاهی های دست اول و با ارزشی در این باره هستند، اگر دوستانی به این عزیزان دسترسی دارند و یا نوشته و خاطراتی  از آن ها  در دست دارند  می توانند بر من منت گذاشته و آن ها را برای انتشار در اختیارمان قرار دهند، تا با انتشار آن ها این نوشته ها را معتبر تر کنیم.
اولین نوشته در این باره؛ خبری است که خبرگذاری رویتر در مورد راه اندازی مدارس عشایری ایران در  مهرماه سال  1333 ش (58 سال پیش) در همان سال های اولیه تاسیس مدارس مخابره کرده است و در نوع خود از اولین اطلاع رسانی در جهان است.  که ترجمه آن تقدیم شما می شود.
در نوشتار بعدی به (برنامه حمایت اصل چهار آمریکا) در ایران و برخی از اقدامات آن در فارس چاپ خواهم کرد. همکاری شما به روشن شدن حقیقت کمک خواهد کرد. سپاسگزارم

  1. برنامه حمایت اصل چهار (آمریکا) در امور آموزش عشایر به ثبات ایران  کمک می کند
نویسنده: وینسنت بویست
خبر گزاری «رویتر» - تهران 30 دسامبر 1954 (9 دیماه 1333) –
"مدارس بر پشت اسب"؛ آموزش به چادرهای بافته شده از موی بز در میان عشایر کوچ رو، واقع در دامنه کوه ها جنوب ایران راه پیدا می کند.
دولت مردان ایران، از مدت ها پیش، ضرورت ایجاد و توسعه آموزش و تحصیلات جدید و آزاد را برای عشایر ایران درک کرده اند، ولی فقدان امکانات مالی مانع از اقدامی در این باره شده بود. اما در حال حاضر کمک های مالی و تامین کارشناسان، توسط برنامه اصل چهار آمریکا ، در چارچوب طرح های توسعه فنی در ایران، به این خواسته جامعه عمل پوشانده است. در فصل زمستان امسال 95 مدرسه سیار در استان فارس این کشور در دامنه ارتفاعات پوشیده از درختان رنگارنگ  این دیار راه اندازی شده است.
در این منطقه حدود 200.000 نفر از عشایر  زندگی می کنند.  قبایلی که در روزگاران پیشین همراه چنگیزخان مغول و اردوی وی  وارد ایران باستان شده بودند و در حال حاضر  هنوز هم به زندگی کوچ روی گذران می کنند، آن ها برای اولین بار به مدرسه و معلم، دسترس پیدا کرده اند. در هر مدرسه عشایری حدود 17 نفر دانش آموز مشغول به تحصیل می باشند به این ترتیب در مدارس تازه سامان یافته عشایری جدود 1600 نوجوان عشایری به فراگیری دروس دوره ابتدایی مشغول به تحصیل هستند.
معمولا،  مدارس تنها در شهر های ایران  دایر  و  کلاس های درس در دسترس کودکان شهری است. و برای دختران و پسران خانواده های فقر زده عشایر، حضور و استفاده از این مدارس تقریبا غیر ممکن  است. چون آن ها نمی توانند فرزندان خود را به مدت چهار- پنج سال برای تحصیل از خود دور  کرده و به شهر اعزام نمایند. این کودکان بخشی از نیروی کار در خانواده های ایلی ست. کودکان در ایل از سن 4 سالگی به کمک خانواده می آیند  و به کارهای مانند نگهداری از گوسفندان، بز و گاوها  و یا به زنان خانواده در زمینه  بافتن و آماده سازی محصولات غذایی کمک می کنند.
قبایل عشایری هر سال  برای دسترسی و تغذیه دام های خود، دو مهاجرت به مناطق ییلاقی و قشلاقی دارند. هر کدام از این کوچ ها  به مدت دو ماه طول می کشد. عشایر به 500 گروه  یا طایفه ها از اقوام گوناگون تقسیم  شده و از میان کوه ها و دره ها طی طریق کرده و با استراحت کوتاهی در میانه روز، شب ها به استراحت می پردازند. و این مسیر طولانی از سردسیر به گرمسیر و بازگشت را پیاده همراه دام های خود طی می کنند.
پاره ای از طوایف به طور مثال، شش بلوکی ها در هریک از کوچ های خود باید حدود 400 مایل مسافت  را   طی نمایند. بنا براین مدارس عشایری باید، سبک بار و قابل انتقال در این مهاجرت ها باشد. مدرسه های ایلی ؛ شامل یک چادر کرباسی با گنجایش حدود 20 نفر، یک فرش، یک تخته سیاه،  یک صفجه مسطح میز و کتاب های معلم، است.  این چادر را می توان در مدت ده دقیقه جمع کرد و برچیده و آماده برای حرکت و همه را بار یک اسب نمود. تخته سیاه در یک طرف؛ چادر و دیرک های آن در طرف دیگر بار قرار می گیرند و آماده برای کوچ همراه دانش آموزان در کنار طایفه برای رسیدن به چراگاه مناسب به راه می افتند.
کودکان عشایری در لباس های خاص خود که گوشه های آن را به کمر می زنند[1]، و دختران با دامن های شلیته و چین دار، در کلاس های درس روی قالی گرداگرد هم می نشینند و از آموزگار خود درس می گیرند. میز معلم  و تجته سیاه پایه ندارند، چون که معلم هم مانند دانش آموزآن روی زمین می نشیند.
هرچند که بودجه مالی، و تجهیزات این مدارس عمدتا، از محل برنامه اصل چهار آمریکا، که برای حمایت از کشورهای توسعه نیافته شکل گرفته است تامین می شود. اما تهیه و پرداخت حقوق معلمان بر عهده سران ایل (خان ها) می باشد.
اولین حرکت و اقدام آمریکایی ها  برای استقرار و راه اندازی مدارس عشایری، توسط «گلن گیگان»[2]  مردی از اهالی شهر «پروو» در ایالت «یوتا» بود که برای این ماموریت انتخاب و در سال 1953 (1332) عازم ایران شد[3]. وی بعد از یک بررسی از شرایط و نیازهای عشایری چنین گزارش داده است:               " اگر امکانات و منابع آنان به تمامی و درستی مصرف شود،  باید به مردم عشایر، اصول اساسی را چنان  یاد داد که آن ها بتوانند به صورت موثر و مفیدی از زمین ها و چراگاه های خود، بهره برداری نموده و حفاظت کنند.
و این آموزش ها باید به صورتی ارائه شود، که احساس تعلق خاطر به «ایران» سرزمینی که در آن زندگی می کنند را در آن ها توسعه دهد» هیچ یک از این اهداف( استفاده بهینه از زمین و چراگاه و بالا بردن تعلق خاطر به ایران)  را بدون بالابردن آگاهی مردم عشایر از طریق سواد آموزی قابل دسترسی نخواهند بود."
در سال 1953(1332ش) آقای گیگان متوجه شد که (در ایران) هیچ نوع مدرسه ی آموزشی برای مردم فقیر عشایر وجود ندارد. وی مستقیما به دیدار سران عشایر (خان ها) رفت. او می گوید:« سران ایل در اصل از ایده  و برنامه ایجاد مدارس عشایری استقبال کرده و روی خوش نشان دادند.» آن ها در انتخاب بهترین و مناسب ترین مردان برای معلمی همکاری کردند و آن ها را برای تکمیل دوره آموزش معلمی (به شهر) اعزام کردند و  همچنان متعهد شدند که حقوق معلم ها را بپردازند.»[4]
«گبگان» وظایف اولیه خود را در راه اندازی مدارس، با استفاده از ماشین جیپ و سوار بر اسب در میان عشایر انجام داد و اغلب اوقات به مدت ده روز در یک سفر، به صورت سواره در میان ایل در دامنه های کوه ها و ارتفاعات زاگروس وحشی  به سر می برد.
او با مشاهده نتایج اولیه مدارس عشایری؛ متوجه شد که حوانان دیپلمه شهری نمی توانند معلمین خوبی برای مدارس عشایری باشند. او اشاره دارد:«آموزگار عشایری باید  از خان گرفته تا به پایین مورد پذیرش مردم  ایل قرار گیرد و آن ها در میان ایل حضور داشته و به زندگی عشایری علاقه داشته باشند. یک جوان شهری هر چقدر خوب باشد، مردم عشایر آن ها را پذیرا نخواهند بود.»[5]
آموزش و پرورش شامل، خواندن، نوشتن، حساب ابتدایی و تربیت بدنی می باشد. مردم عشایر به ورزش علاقمند هستند. آنان فوتبال بازی می کنند، و نوعی ورزش دارند که شبیه بیس بال است که آن را «قچماتک»[6] می نامند. در این بازی دو تیم پنج نفره رو به روی هم صف می کشند. یک طرف توپ را پرتاب می کند و طرف دیگر باید آن را به وسیله  چوبی آن را ضربه بزند و سپس برای برنده شدن به دور دایره ای که از دو تیم تشکیل شده است می دود.
اندیشه و هدف اولیه مدرسه رفتن، برای توسعه دانستنی ها در میان عشایر است. امور سواد آموزی در میان عشایر، تا به حال به «ملایان» و بزرگان قوم که زندگی خود را به شکار و دامداری گذرانده بودند، سپرده می شد.
دولت مردان ایران، امیدوارتذ که تحصیل در میان ایل سبب، اسکان این مردم و اشتغال آن ها روی زمین های خود گشته و مانند دیگر همشهریان، به دولت مالیات بپردازند..[7]


[1] منظور شال و ارخالق هاست
[2] Glen Gagon
[3] دانشگاه یوتا نقش محوری در  انجام امور مشاوره دربرنامه های کشاورزی –آب رسانی و همچنین سازمان دهی و برنامه ریزی اصل چهار ترومن در ایران داشت
[4] آقای بهمن بیگی می نویسد: حقوق مکتب داران را مردم می پرداختند و این بزرگترین رقم مخارح بود.به اجاقت قسم انتشارات نوید
[5] آقای بهمن بیگی در این باره چنین گفته اند: معلم باید با جان و دل بر سر کارش باشد. او باید به راحتی از عهده ای اقامت در محل زندگی دانش آموزان برآید. او باید با مردم محل کارش بیامیزد و معاشرت کند. معلم های نو رسیده ما فاقد این شرط اساسی بودند.(همان منبع)
[6] ghachmatek
[7] ترجمه از: روزنامه Toledo Blade - Dec 30, 1954  :  

ۀشنایی با تشکیلات و سازمان مدیریت در ایل قشقایی


آشنایی با تشکیلات و سازمان مدیریت در ایل قشقایی
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠   کلمات کلیدی: ایل قشقایی ،ایل کشکولی ،ایل دره شوری ،ایل بیگی
تشکیلات
تشکیلات سیاسی اجتماعی قشقائی به صورت یک ایل بزرگ به ایل ها، طایفه ها ،  تیره ها و بنکو (بیله) و خانوار تقسیم میشود. قبل از بحث در مورد تقسیمات قشقائی ، تعریفی از این بخش ها خواهیم داشت.
ایل بزرگ: از تعدادی ایل تشکیل گردیده که به صورت کنفد راسیون و زیر نظر یک رهبر قدرتمند اداره میشود. کوچ نشینانی که به نحوی در تشکیل این چنین کنفدراسیونی موفق میشدند از قدرت خاصی بر خوردار بوده و در سطح مملکتی و نیز در امور سیاست وزنه بشمار میامدند و نقش مهمی در امر سیاست به دست میاوردند. هر چه این سازمان قوی تر و بزرگتر ، جایگاه آنها بالا تر وعظیم تر خواهد بود. در تاریخ ایران میبینیم که اغلب رهبران این گونه تشکیلات در راس مملکت جای میگرفتند و به نام پادشاه فرمانروائی داشتند. مانند غزنویان ، سلاجقه ،افشاریه ، زند و قاجاریه.
رهبر کل در بزرگ ایل به عهده ایلخانی است که معاون وی را ایل بیگی می نامند. این رهبری در خانواده ایلخانی و ایل بیگی موروثی بود،  مگر در مواقعی که در جنگ و اختلافات شکست میخوردند و فاتحین ، ایل را تقسیم و در سایر ایلات منحل میکردند.   

در این نظام ایلخان بالا ترین مرجع تصمیم گیری به شمار میرود.وی مسئول برقرار نظم و امنیت در داخل کنفدراسیون است و همچنین به عنوان نماینده این واحد بزرگ سیاسی در خارج از آن شناخته میشد. مامورین دولت یا حاکم محلی ، در رابطه با امور ایل باید از طریق وی وارد گفتگو شوند. تنظیم امور مربوط به مالیات و محدوده ییلاق و قشلاق و تقسیم مناطق از طریق او با مشورت با سایر خوانین صورت میگیرد. ایلخان از یکطرف مسائل داخلی ایل را سر و سامان میدهد و از طرف دیگر نماینده دولت در ایل به شمار میرود و امور ایل را با حاکم و سایر مامورین دولت حل میکند.
ایل بیگی پس از ایلخان با قدرت ترین فرد محسوب میشود و غالبا امور چند ایل یا طایفه به وی واگذار میشود. ایلخان و ایل بیگی با هم امور ایلات را اداره میکنند.
ایل بزرگ قشقائی از شش ایل ، دره شوری ، کشکولی بزرگ ، کشکولی کوچک ، شش بلوکی و عمله و فارسیمدان تشکیل شده است.
ایل:
یک واحد سیاسی مستقل است که از تعدادی طایفه تشکیل میشود. هر یک از این طایفه ها از تیره هائی ساخته میشود. رهبری ایل را معمولا" کلانتر"  به عهده دارد که تعدادی از خان ها، او را در اداره ایل یاری میدهند. کلانتر مسائل و مشکلات و تقسیم بندی و برنامه ریزی برای کوچ و اسکان طوایف ایل را بر اساس توافقات انجام شده با ایلخان ، حل و فصل و اجراء میکند. امور مالیات بر طبق سهمیه تعیین شده را بین طایفه ها تقسیم و وصول میکند. افراد یک ایل در محدوده جغرافیائی که به آنها اختصاص دارد استقرار پیدا میکنند.  کلانتران ایل در امور داخلی خود مستقل هستند و روابط خارجی ایل را از طریق ایلخان یا ایل بیگی حال و فصل میکنند.
انتخاب کلانتر بر اساس سابقه خانوادگی در کلانتری و قدرت ، امادگی و مدیریت از میان یکی از خان های ایل توسط خوانین ایل بر گزیده میشود که معمولا به تائید ایلخان میرسد. اگر ایلخان با این انتخاب بدلایلی مخالفت کند و نتواند خوانین مربوطه را قانع کند ، در گیری و مشکلات زیادی بین ایل و ایلخان به وجود خواهد آورد که در بخشهای بعدی نمونه هائی را ذکر خواهیم کرد.
طایفه :
یک واحد سیاسی در بین کوچ نشینان و مهمترین چار چوب اجتماعی عشایر محسوب میشود. طایفه شامل جماعتی است که معمولا" با هم خویشاوندی دور و نزدیک دارند و در چند یا چندین نسل با هم سببا" یا نسبآ" به مبنای مشترکی میرسند. فرد عشایری در بیان وابسشگی و تعلقش غالبا" از طایفه خود نام میبرد. گویش ،آداب و رسوم و شیوه زندگی در یک طایفه یکسان است. طایفه از چند ین تیره تشکیل میشود. ریاست هر طایفه یا چند طایفه را به نسبت جمعیت و محدوده یک خان عهده دارد است که از طرف کلانتر منصوب میشود.
تیره:
طایفه ها هر چند با هم خویشاوندی دارند ولی در دل آنها هر یک از خانوادهای نزدیک که به یک پدر تا جد تعلق دارند برای خود حوزه ای را در اختیار دارند که در اجرای امور و مسا ل مشترک با هم تفاهم و نزدیکی زیادتر و قرابت بیشتری دارند و معمولا ابن طبقه بندی را تیره می نامند. و در یک طایفه با توجه به این موضوع تیره های مختلف و متعدد وجود دارد.
و هر تیره از جمع چند بنکو شکل میگیرد. بنکوهای یک تیره در مقطع زمانی در نقاط مختلفی پراکنده اند و هر کدام اجتماعی هستند عینی و در محلی محدود و معین. ولی جمع بنکوها به طور پراکنده در نقاط مختلف جغرافیائی دیده میشوند و بنا بر این در یک زمان و در یک مکان با هم قابل رویت نمی باشند. چنانچه اشاره شد هر طایفه از چند تیره تشکیل میشود و تیره ها تقسیمات فامیلی یک طایفه هستند. بنا بر این هر تیره بنام یکی از اجداد یا پدران مربوط به یک طایفه شناخته میشود.
تیره ، به بنکو مرکزیت و شخصیت سیاسی و حقوقی می بخشد. در سازمان سیاسی ایل ، تنها طایقه است که رسمیت دارد و بهمین جهت روسای طایفه ها از طرف مراکز قدرت، کلانتران ، تعیین می شوند. در مقابل بنکو واحد اجتماعی است و تیره واحد سیاسی و اداری طایفه است و طایفه هم بنوبه خود واحد سیاسی و اداری ایل محسوب میشود.
محمد ناصر خان قشقایی(نفر سوم دست راست) ایل خان  ایل بزرگ قشقایی همراه برادران و مادرش خدیجه بی بی
ریاست تیره با کدخدا است. که از میان افراد هر تیره و معمولا" ریش سفیدان توسط هر تیره به رسمیت شناخته میشود و  نماینده رسمی بین تیره و خان است . خان نیز رابط بین طایفه و کلانتر است.
گاهی بین تیره های موجود در یک طایفه به علت اختلافات روی ، محدوده زمین و چرا و یا دلایل دیگر مشکلات بروز میکند و برخی تیره های وابسته به یک فامیل از آن جدا شده و تیره جدیدی را تشکیل میدهند. و همین امر ممکن است بین بنکو ها نیز اتفاق افتد. گرچه کد خدا باید از طرف مراکز قدرت منصوب شود ولی به سبب عرف و رسوم موجود ، خان ها و کلانتران معمولا" یکی از ریش سفیدان قوم را که معروفیت و محبوبیت دارد منصوب میکنند که مورد تائید افراد قبیله باشد و اختلافی به وجود نیاورد.
 نام تیره ها معمولا از نام نیای مشترک افراد اشتقاق می گیرد. 
 اساس نامگزاری تیره ها:
1)بر اساس نام یا فامیل یا بزرگتر ها یا کدخدایان مثل قاسم لو از نام قاسم و بهمن بیگلو از نام بهمن .
2) بر اساس تعدادتیره ها یا بنکو ها مثل دو قوزلو که از 9 تیره کوچکتر تشکیل شده.
3)بر اساس حرفه و کار مثل عاشق لر که در موسیقی و آهنگر که در حرفه خود استاد بودند.
4)بر اساس اصل و نسب مثل :داود لو که از فرزندان داود و جهانگیر لو که از اولاد جهانگیر .
5)بر اساس وابستگی به شخص بخصوص مثل : بهرام کیخالو وابسته به بهرام و همت علی کیخالو  ، وابسته به همت علی .
6)بر اساس منشاء قومی مثل : لَک ، بازمانده ای از لکهای غرب ایران و لر از جانشین لرهای اولیه .
7)بر اساس تکیه بر محل جغرافیایی مثل: موصلو از موصل عراق
8) بر اساس اولین مرکز تمرکز مثل : دره شوری ها در دره شور یا چگینی ها در چگین پیشگوه لرستان .
9) بر اساس نام سران یا پادشاهان که از طوایف مزبور بودند ، مثل ندر لو وابسته به نادر شاه و قجر لو از قاجارها .
 (ابراهیم خان -نفر وسط- کلانتر ایل عمله قشقایی)  
بنــکو
 عبارتست از اجتماع چند سیاه چادر در یک منطقه اقامت که به بنام یورت نامیده میشود. هر خانوار عشایری در طول سال در سیاه چادر بسر میبرد و برحسب وابستگی خانوادگی و داشتن زمین مرتع مشترک ، چند چادر در کنار هم زندگی میکنند که این جمع را در ایل قشقائ" بنکو " و یا در برخی از طوایف " بیله " مینامند. افراد مستقر در یک ینکو که در امر دام داری و کشاورزی با هم توافق و هماهنگی دارند "اوبه" نیز گفته میشود
در آغاز زمان استقرار در ییلاق ، تعداد سیاه چادرهای هر بنکو حدود سه یا چهار چادر است که معمولا" افراد یک فامیل نزدیک مانند پدر و پسران یا برادران در یک محل هستندو ولی در فصل برداشت محصول در ییلاق اجتماع این چادر ها ممکن است چند برابر شود. اما در قشلاق این تعداد کمتر است و غالبا از پنج و شش چادر تجاوز نمی کند.
بنکو ها هر چند واحد های مستقلی هستند ولی بین آنها یک همبستگی و پیوند خانوادگی بر اساس اصل و نسب وجود دارد و همه متعلق به یک تیره هستند. بنکوها ، زیر شاخه تیره اند. تیره را به درختی تشبیه کرده اند که بنکوها شاخ و برگها وابسته به آن هستند. بنکو ها با تیره و تیره ها با طایفه از یک رشته و با پیوند تاریخی هستند و اصل و نسب مشترک دارند. تاریخ ونیای آنها مشترک است.
در هر بنکو هر خانواده خود یک واحد مستقل اقتصادی بر اساس دامداری است. ارتباط افراد همه بر طبق روابط فامیلی استوار است و همه از یک ریش سفید یا بزرگ خانواده فرمان می بردند. نام بنکو هما ن نام ریش سفید یا بزرگ بنکو است و در صورت فوت وی بنکو ، بنام ریش سفیدجدید نام گذاری میشود
افراد بنکو دارای مرتع مشترک هستند و زمین های کشاورزی آنها در کنار هم قرار گرفته در امر کاشت و برداشت با هم همکاری بسیار نزدیک دارند. در صورتی که تعداد دامهای یک بنکو زیاد تر از گنجایش مرتع باشد باید محل جدیدی فراهم شود که این امر باعث جا بجائی بعضی از خانواده ها شده و این کار آغاز ی است برای ایجاد یک بنکوی جدید.
امر داخلی بنکو ها توسط ریش سفید بنکو حل و فصل میشود و امر خارج از بنکو توسط کدخدای تیره رفع و رجوع میشود. تعیین حرکت بنکو از طریق سلسله مراتب کدخدا، خان و کلانتر با ریش سفید است. همچنین اجاره محل چرا و جمع آوری مالیا ت و پرداخت آن به کدخدا و....
بنکو جائی است که در آن حمایت و امنیت وجود دارد. بنکو از افراد فامیل تشکیل شده و نیازمندیهای مشترک فراوانی با هم دارند. بنکو به افراد و افراد به بنکو وابسته و نیازمند هستند. جدائی یا عدم همکاری افراد با بنکو باعث ضعف و از هم پاشیدن انها میشود و همکاری و پیوند شان باعث تقویت بنکو می باشد. افراد در صورتیکه از بنکو جدا شده و بخواهند به تنهائی زندگی کنند دچار مشکلات زیادی از جمله نا امنی ،نداشتن کمک در مواقع نیاز است و خود به تنهائی باید تمام کارها را انجام دهد که تقریبا" غیر ممکن است. و آنها نمی توانند جدا از جوامع بنکو ها زندگی کنند.
بنکو علاوه بر اینکه واحدی است اقتصادی ، واحدی اجتماعی نیز هست ، همکاری ، تعاون ، امنیت ، کشت ، مرتع، پشتیبان داشتن و چوپان داشتن همه از امتیازات عضویت در بنکو است. هر بنکو دارای تفنگجیانی بود که پایه های قدرت رئیس بنکو و رئیس تیره به حساب میامدند. روی همین اصل روسای بنکوها همیشه در صدد جلب چنین افرادی بودند و بندرت حاضر میشدند چنین مردانی را در بنکوی خود از دست بدهند و به طور کلی در برابر از دست دادن افراد و خانوارهای بنکوی خود مقاومت و سر سختی نشان میدادند.
بنکو های عمله :
اصولا بنکو ها به دو دسته تقسیم می شوند. بنکوهای اصیل که دارای تاریخ و نیای مشترک هستند که شرح آن گذشت. د سته دیگر " بنکو های عمله " هستند. افراد بنکوهای عمله از میان طوایف مختلف ایل برای اداره امور در خدمت خوانین انتخاب شده و در کنار آنها زندگی میکردند. سیاه چادرهای آنها در کنار چادر خان مستقر می گردید. این گروه نیروی گارد و انتظامات خوانین بودند. عمله های مسلح همیشه در اطراف چادر خان دیده می شدند. زیرا چادر خان مرکز قدرتی بود که همه مجبور به اطاعت از او بودند. چادر خان همیشه مملو از میهمانان مختلفی بود که همه در حال تصمیم گیری بودند و همه چیز در آنجا پایان می یافت. بنکوی عمله وظایف مختلفی بعهده دارد. ازجمله نگهداشتن حساب و کتاب خوانین ، حساب مالیاتها ، نامه نگاری ، انتظامات ، وصول مالیاتها ، تنبیه خطا کاران ، حفظ و نگهداری دامهای خان ها کار منزل و پرستاری بچه، آشپزی و پذیرائی از میهمانان و.........
هنگامیکه افراد وابسته به خوانین منجمله فرزندان آنها زندگی جدا گانه ای تشکیل میدادند برای انجام امور مختلف خود به افراد جدیدی نیاز داشتند که یا از میان افراد موجود در بنکوی عمله ، کسانی با انها میرفت و یا از میان طوایف کسانی را انتخاب میکردند. عدهای از این گروه به سفره خان وابسته بودند و برخی جیره سالانه دریافت می داشتند. در ایل بین افراد بنکو های عمله و بنکوهای مستقل فرق می گذاشتند و آنهرا به دو دسته تقسم میکردند:
۱ـ آدم طایفه - ۲ـ آدم خان
آدم طایفه افراد و یا خانوار هائی بودند که دارای زندگی مستقل و در بنگو های مستقل و وابسته به تیره و طایفه خود زندگی میکردند و در حقیقت آدم طایفه خود بودند. ولی "ادم " خان یا نوکر خان افراد یا خانوار هائی بودند که از بنکوی خود جدا شده و در بنکوهای عمله بسر میبردند و جیره خور خان بودند. البته در اثر طول زمان این گروه خود افزایش پیدا کرده و هر یک دارای فامیل و اقوام زیادی شده و بخش اعظم آنها بطور مستقل زندگی کرده و بنگو های خود را تشکیل داده اند به طوریکه این گروه خود به صورت یک ایل در امده اند و دارای طایفه ، و تیره و بنکو شده اند.
در گذشته که افراد این گروه جز مامورین در بار خان بودند و از جمله ماموریت آنها جمع آوری مالیات و یا اجرای احکام ظالمانه خانها بودند از جمله تبیه افراد و یا کور کردن چشم گردن کشان مردم میانه خوبی با آنها نداشتند و آنها را " دور بر " مینامیدند. و حکایت از این داشت که آنها دور بر خان می پلکند.
 (به نقل از کتاب تاریخ سیاسی اجتماعی ایل بزرگ قشقایی)

بهمن بیگی و آموزش عشایری


بهمن بیگی: پاداش من از ایل سکینه است
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳   کلمات کلیدی: سکینه کیانی ،سکینه بهمن بیگی ،همسر بهمن بیگی ،عکس محمد بهمن بیگی
مرحوم بهمن بیگی در سال 1343 با سرکار خانم سکینه کیانی، ازدواج کرد. سکینه زنی در شان استاد بود. بسیار مهربان، با وقار و دوست داشتنی - یار و همراه و شریک خوبی برای استاد و میهمان نواز  و با محبت با اقوام و دوستان هستند. سکینه یار وفادار استاد در تمام سالهایی که وی در سفرهای مستمر و طولانی به میان ایل می رفت، به او در رسیدن به هدفهایش یاری رساند و تا اخرین لحظه های زندگی در کنارش ماند و همراهیش کرد. به درستی گفته اند که پشت همه مردان موفق و بزرگ، زنی بزرگی ایستاده است. و سکینه زن بزرگی است. و بهمن بیگی برای رسیدن به هدف والای خود نیاز به شریکی همانند سکینه بود. وی دختر ایل بود و درد ایل و مردم ایل و بچه های ایل را می شناخت و با پوست و خون خود لمس و درک کرده بود. او شریک این کار بزرگ و ارزشمند بود. تلاش هایش را در کنار استاد گرامی می دارم.
افتخار آشنایی با وی را چند سال پیش که برای عرض تسلیت به خانه شان رفته بودم نصیبم شد.  و او را یک بانوی برجسته دیدم و آشناییش دلشاد شدم.
برای آگاهی دوستان قشقایی، به چگونگی آشنایی وی و ازدواجش به بهمن بیگی این یادداشت را  که مصاحبه با ایشان است تقدیم می کنم و آرزوی سعادت و تندرستی برای ایشان و فرزندان ارجمندش دارم.
Ø     از آشناییتان با بهمن بیگی بگویید چطور با هم آشنا شدید؟
  • من با خواهرهایم در ایل پیش ملا  درس می خواندیم که یک روز دیدم آقای خوش تیپی به چادر آمد و گفتند بازرس است من 12 ساله بودم بهمن بیگی به معلممان گفت: به به  دختر هم در کلاستان هست که گفتند اینها دختر های خان هستند؛ آنوقت بهمن بیگی از هر کداممان سوالی کرد و از من هم پرسید "یک روز درمیان" یعنی چه که گفتم یعنی یک روز ها یک روز نه . بعد از آن بهمن بیگی هر سال می آمد و از کلاس ما بازدید می کرد. بعد من سال 43 در امتحان دانشسرای عشایری قبول شدم و به دانشسرا رفتم.
 راننده ای که ما را به دانشسرا می رساند یک روز به من گفت: بهمن بیگی دوست دارد با تو ازدواج کند تو قبول می کنی؟ گفتم چند روز به من مهلت بده.  با دختر عمه ام مشورت کردم او هم گفت بهمن بیگی مرد خوبی است و کار بسیار خوبی  دارد و سه زبان می داند.
بعد بهمن بیگی مرا از خواهر بزرگم که جای مادرم بود خواستگاری کرد و ما هفتم مهر ماه 43 با هم ازدواج کردیم؛ من 17 ساله بودم و با بهمن بیگی اختلاف سنی داشتم. حاصل ازدواج ما دو دختر و دو پسر است. بعد از ازدواج به صورت متفرقه امتحان دادم و دیپلم گرفتم و 7 سال در شهر  معلم بودم.   در سال 45 اولین بچه ما که دختر بود به دنیا آمد او پزشک متخصص داخلی و همچنین پزشک خانواده است وهردو  تخصصش را از آمریکا گرفته. 

 سال 49 پسرم به دنیا آمد او هم در ایران پزشکی عمومی خواند و به انگلستان رفت؛ حالا در انگلستان تخصص ارتوپد می خواند. بچه سومم پسر بود و سال 52 به دنیا آمد او هم پزشک بود و به دو زبان آلمانی و انگلیسی مسلط بود اما متاسفانه در سال 81 از دنیا رفت.

بهمن بیگی با همسر(سکینه کیانی) و فرزندانشان
بچه چهارمم دختر بود در سال 53 به دنیا آمد او درس خواندن را دوست نداشت و تا کلاس 11 بیشتر نخواند و با تاجر فرش ازدواج کرد. این دخترم شیراز است و همیشه به ما سر می زند بهمن بیگی در مصاحبه ای گفت "خوشبختانه او درس نخواند و حالا او با ماست."
  • آقای بهمن بیگی کارهای بزرگی انجام داده اند و از نتایج کارهایشان می شود دریافت که فرد پر کاری بود، چند ساعت در روز کار می کرد در همان سالهایی که هنوز بازنشسته نشده بود؟
  • صبح از ساعت 8 تا 2 بعد ازظهرکار می کرد و بعد به خانه  می آمد و استراحت می کرد و بعد به دبیرستان و دانشسرا سر می زد و یا در کنگره  و کمیسیون ها شرکت می کرد و شب هم در خانه کتاب می خواند و یا استراحت می کرد. اهل تفریح و خارج از ایران رفتن نبود. یکبار سفری به مسکو رفت  تا از موسسه های مسکو دیدن کند و جاهای دور افتاده روسیه را ببیند. بعد هیاتی  از مسکو آمدند و بهمن بیگی آنها را به ایل برد و آنها دیدند که چطور کودکان در حین کوچ درس می خوانند و چادر مدرسه را از جایی به جایی
 می برند و مدرسه را در کوه و کمر برپا می کنند. بعد از طرف یونسکو جایزه ای به او دادند به نام «کروسپ کایا». نام این جایزه نام زن لنین است که بنیان گذار این جایزه بود. این جایزه را برای مبارزه با بی سوادی به بهمن بیگی دادند اما بهمن بیگی آنقدر مشغول بود که خودش نتوانست برود جایزه را بگیرد؛ برای همین علی اصغر حکمت به نمایندگی او رفت جایزه را گرفت.
  • نوشتن کتاب هایشان را از چه زمانی آغاز کردند؟ قبل یا بعد از بازنشستگی؟
  • کتاب «عرف و عادت در عشایر» را نزدیک به هشتاد سال پیش نوشت . بهمن بیگی در این کتاب نوشته چاره کار عشایر که بیسواد هستند، فشنگ و تفنگ نیست بلکه قلم و کاغذ است؛ بهمن  بیگی خودش این کار را از سال 1330 آغاز کرد و  عشایر را باسواد کرد، به طوری که دیگر در عشایر کسی نیست که بی سواد باشد مگر آنکه 80 ساله یا 90 ساله باشد. از زمانی که مشغول به کار شد، دیگر نتوانست کتابی بنویسد تا اینکه با آمدن انقلاب او بازنشسته شد. یک دو سال مخفی بود چون نیرو های انقلابی از خدمات او آگاهی نداشتند و بعد زمانی که مسوولان به خدمات او پی بردند توانست به  شیراز بازگردد. بعد از آن شروع به نوشتن خاطراتش کرد. اول «بخارای من ایل من» را نوشت و بعد هم«اگر قرقاج نبود» را  وبعد هم کتاب «به اجاقت قسم» را نوشت که این کتاب آخری آموزشی بود و دو دیگر مربوط به خاطرات آموزشی اش می شد که همه بر اساس واقعیت بود. بعد هم که «طلای شهامت» را نوشت.
  • آیا بهمن بیگی آرزویی داشت که به آن دست نیافته باشد؟
  • بله؛ آرزو داشت که دانشگاهی برای عشایر درست کند. حتا زمین هم گرفت اما نشد که آنجا را بسازد.
  • خلاصه ای از خدمات بهمن بیگی در حوزه آموزش بگویید؟
  • دانشسرایی که بهمن بیگی ساخته بود 12 هزار معلم داشت. 3 هزار مهندس و دکترو وکیل هم از جمله کسانی بودند که از دبیرستان عشایری، راهی دانشگاه شده بودند. بهمن بیگی همین طور برای دخترهایی که دانشسرا قبول نشدند، مکانی درست کرد که در آن آموزش قالی بافی ببیند وبرای  پسر هایی هم که دانشسرا قبول نمی شدند، کارگاهی درست کرد که در آن به آنها  حرفه جوشکاری و رنگرزی و تراشکاری می آموختند. همچنین چون در ایل ماما نبود، بعضی از زن ها سر زا از دنیا می رفتند و عشایر می گفتند آل او را برده .بهمن بیگی با کمک وزارت بهداری طرح مامایی را اجرا کرد و به تربیت تعدادی ماما از خود عشایر پرداخت و این ماماهای مجرب را به میان عشایر فرستاد تا به زنانی که نمی توانند برای زایمان به شهر بیایند  در وضع حل کمک کند.
  • همه جامعه فرهنگوران و فرهنگ دوستان فارس اکنون داغدار بهمن بیگی هستند. چه پیامی برای آنها دارید که به نوعی از زبان بهمن بیگی باشد؟
  • بهمن بیگی شجاعانه زندگی کرد و شجاعانه کار کرد و کارش را هم بسیار خوب انجام داد وخیلی خوشحال به  پیری قدم گذاشت و سالخودگی باشکوهی داشت. چون موفقیت همه بچه هایی را که تربیت کرده بود، به چشم خودش دید. بچه هایی که مهندس،دکتر و وکیل های مهمی شده بودند. بهمن بیگی گاه به مناطقی می رفت که رودخانه هایشان پل نداشتند و به رودخانه می گفت: « ای رودخانه من به تو قول می دهم که بچه ای را تربیت کنم که بر روی تو پلی بسازد»  و همین طور هم شد. مهندسینی که از مدرسه عشایر فارغ التحصیل شدند، بر روی رودخانه ها پل ساختند. در یک جمله بهمن بیگی شجاعانه زندگی کرد و پیری با شکوهی را سپری کرد و به ایده های خودش رسید.
  • بهمن بیگی را از زبان خودتان تعریف کنید؟
  • مهربان، باسواد، باهوش و قدر شناس. گاهی من به هوش او حسادت می کردم. هر کاری که برای او می کردم، قدر شناسی می کرد. زمانی که مریض بود ومن به او رسیدگی می کردم، می گفت یک روز زن من آمد که آفتاب خانه من باشد اما حالا پرستار من شده است. همیشه می گفت من تنها پاداشی که از کار برای عشایر گرفتم وجود سکینه بود.[1]


[1]  به نقل از روزنامه افسانه                                                                                 

مدیریت بهتر


سایت مدیریت بهتر
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢   کلمات کلیدی: مدیریت بهتر ،مدیریت چین ،مدیریت در کشور ،نقش برنامه ریزی در بهره وری
دوستان و کاربران سایت دنیای قشقایی که در رشته های مدیریت تحصیل می کنند یا دارای سمت های مدیریتی هستند و یا علاقمند به مباحث مدیریت می باشند می توانند از وبلاگ زیر که مربوط به من است و درآن اصول نظری و مباحث مدیریت و تجربیات مدیریتی خود را درج می کنم استفاده نمایند. نشانی عبارت است از:
 http://modiryatbehtar.persianblog.ir/
و مطالب زیر را می توانید مطالعه کنید:
1.  نقش برنامه ریزی در ازدیاد بهره وری
http://modiryatbehtar.persianblog.ir/post/17/
2.جایگاه-مشکلات مدیریت در کشور
http://modiryatbehtar.persianblog.ir/post/16/
3. راز کشورهایی که عقب ماندگی را پشت سر گذاشتند
http://modiryatbehtar.persianblog.ir/post/14/
4. مدیریت در چین http://modiryatbehtar.persianblog.ir/post/9/
و .......

 

.........

تاریخ باستانی قوم قشقایی - 3


** تاریخ باستان قوم قشقایی -3
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱   کلمات کلیدی: اقوام ترک ،تاریخ قشقایی ،قوم هون ،تاریخ ترکان
قلمرو حکومت ترکان در دوره باستان
هسته‌ی اولیه‌ی اتحادیه‌ی گوک ترک، قبیله‌ای بود از بازماندگان دودمان حاکم تسو ـ کو که آخرین دولت «هون» را تشکیل داد. نام این دودمان که از پانصد خانواده تشکیل می‌شد آشینا به معنای «گرگ نجیب» بود. این دودمان در همان ایالت که «هون‌ها» و سین‌پی‌ها در قرن چهارم میلادی از چینی‌ها گرفته بودند، از در هم آمیختن طوایف مختلف ساکن مغولستان و دشت‌های آسیای مرکزی به وجود آمدند.[1]
منشأ این نام روایتی از افسانه‌ی بوزقورت است که بر اساس آن، از قبیله‌ی آشینا، که به دست دشمن نابود شده بود، تنها پسری دست و پا بریده باقی مانده بود که گرگی ماده او را نجات داد و از وی باردار شد و به کوه‌های آلتای گریخت. در آن جا ده پسر به دنیا آورد که هر کدام منشأ قبیله‌ای شدند. آشینا که عاقل‌ترین برادر بود، فرمانروای «ترک‌ها» شد و به یادبود، پرچمی مزین به کله‌ی گرگ بالای خیمه‌ی خود نصب کرد.[2] در اواسط قرن پنجم میلادی، پس از برافتادن آخرین دولت «هون»‌ها به دست دولت ترک تبار تبقاچ/ طمغاج (به چینی: تو ـ با، تو ـ پا) دودمان آشینا از غرب ایالات شمالی چین به منطقه‌ی کوهستانی آلتای فرار کرد و به امپراتوری ژوان ـ ژوان‌ها ملحق شد و برای آن‌ها آلات و جنگ افزارهای آهنی تولید کرد.[3] از قبایل بومی پراکنده در حوالی آلتای، که از بقایای «هون‌ها» و غالباً ترک‌زبان بودند، اتحادیه‌ای در اطراف دودمان آشینا شکل گرفت. آشیناها، پیش از رانده شدن از چین به کوه‌های آلتای به زبان مغولی صحبت می‌کردند، لیکن طی یک قرن که در محیط ترک‌زبان آلتای ماندند ترک‌زبان شدند و نشانه‌های زبان مغولی را در نظام عناوین خود حفظ کردند.[4] از آن جا که چینی‌ها و ژوان ـ ژوان‌ها اتحادیه‌ی پدید آمده در اطراف دودمان آشینا را، تو ـ کیوئه/ تو ـ کیو می‌نامیدند، نام «ترک» که برگرفته از همان نام تو ـ کیوئه است، به‌تدریج و به‌ویژه با تشکیل و گسترش قلمرو امپراتوری گوک ترک، یا خاقانات ترک، عمومیت یافت.

با عمومیت یافتن نام ترک، در منابع بیزانسی از قرن ششم میلادی، آسیای میانه «تورخیا» (ترکیه) نامیده شد. در حدود سده‌ی سوم تا چهارم/ نهم تا دهم، همین نام به سرزمین‌هایی که از رود ولگا تا اروپای مرکزی گسترده بودند اطلاق گردید. از قرن ششم/ دوازدهم، آناتولی، به سبب جنگ‌ها و مهاجرت‌های «ترک‌ها» به آن جا ـ که این مهاجرت‌ها از اوایل نیمه‌ی دوم قرن پنجم آغاز شده بود ـ به ترکیه معروف شد. یک قرن بعد، سوریه و مصر نیز، با به قدرت رسیدن ممالیک، نام ترکیه به خود گرفتند.[5] در منابع ایرانی نیز سرزمینی که توران نام داشت، به‌تدریج ترکستان خوانده شد.[6] جغرافی‌دانان مسلمان قلمرو ترک‌ها را از سیحون تا شمال و مشرق دانسته‌اند.[7]
ضرورت بازنگری در منشأ تاریخ ترکان
آنچه در نوشته‌های بالا مورد توجه و ارزشمند است؛ یکی این که تاکنون بسیاری از پژوهشگرانِ رشته ترک‌شناسی، بر این عقیده‌اند، که:
  1. 1.   تاریخ این اقوام ( ترک‌زبان) را عموماً با «هسیونگ ـ نو»‌ها ـ «هیونگ ـ نو»‌ها، که در منابع چینی «هون»‌ها نامیده شده‌اند، آغاز می‌کنند و هون‌ها را نیاکان «ترک‌ها» به شمار می‌آورند.[8]
  2. 2.   دوره‌ی شناخته شده و مستند تاریخ ترکان را نیز با امپراتوری «هون» آغاز می‌کنند و مبدأ آن را سال 209 قبل از میلاد می‌دانند.[9] یعنی آغاز تاریخ شناخته شده‌ی اقوام ترکان را قرن دوم پیش از میلاد معرفی می‌کنند. بر اساس برخی دست‌ساخته‌هایی که در کشفیات جدید به دست آمده است، برخی از مورّخان بر این باور هستند که، این قوم پیرامون ۵ سده پیش از میلاد در زمین‌های شمال چین حدود مغولستان امروزی به دام‌داری مشغول بوده و عمدتاًً قومی کوچ‌نشین بودند.[10] 
اما شما بعد از خواندن بخشی از تاریخ قوم «قشقا» که یکی از اقوام ترک‌زبان است، مشاهده خواهید کرد که این قوم قشقا؛ در همان دیار  بین کوه های شمالی آناتولی  در کناره‌های دریای سیاه و دریای مرمره که یکی از خاستگاه‌های اصلی اقوام ترک‌زبان است، سکونت داشته‌اند. سکونت آنان، نه در قرن دوم و سوم پیش از میلاد بلکه پیش از قرن 16- 15 قبل از میلاد است. این دستاوردهای جدید باستانی، نه تنها تاریخ گمشده‌ی قوم قشقا را تا حدودی شفاف می‌سازد، بلکه نشان می‌دهد که اقوام ترک از قرن‌ها پیش از تاریخ مشخص شده هون‌ها در این سرزمین‌ها زندگی می‌کردند. شاید وقت آن رسیده باشد، که تاریخ‌پژوهشان، با توجه به اکتشافات جدید و یافته‌های تازه‌ای که در باره‌ی اقوام ترک به دست آمده است، یک بازنگری تازه‌ای در باره‌ی تاریخ اقوام ترک صورت داده و فرضیه‌های جدیدتری را در این باره ارایه دهند.
(در نوشتار بعدی به تاریخ قوم (حاطی) خواهیم پرداخت که برخی از پژوهشگران، قوم قشقایی را از نژاد آنان می دانند؛ خواهیم پرداخت)


[1] گومیلیوف نیلایویج ،  کشف خزرستان  نشر آگاه - ص 30.
[2] بانارلی، ج 1، ص 24.
[3] قفس اوغلو، ص 49، 78ـ79؛ آوجی اوغلو، ج 2، ص 566
[4] گومیلیوف، ص 34.
[5] میدان لاروس، ج 12، ص 342؛ د. ا. ترک، ج 12، بخش 2، ص 143.
[6] آوجی اوغلو، ج 1، ص 296. 
[7] در تهیه این بخش از، مقاله ترک و ترک‌ها نوشته دوست دانشمندم ؛ رحیم رییس‌نیا استفاده کرده‌ام.
[8] چاپلیکا، ص 62؛ د. اسلام، چاپ اول، ج 8، ص 900؛ بارتولد، 1376 ش، ص 33.
[9] بانارلی، ج 1، ص 17، ج 2، ص 1071

تاریخ باستانی قوم قشقایی - 2


تاریخ باستانی قوم قشقایی - 2
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤   کلمات کلیدی: ترکان قشقایی ،سرزمین قشقا ،قوم هون ترک
مروری بر خاستگاه اولیه ترکان در جهان
قوم قشقایی، مردمی ترک زبان هستند، و قرن هاست که بخشی از آنان در جنوب ایران زمین در استانهای اصفهان، شیراز، بنادر و کوهگیلویه و بویر احمد و خوزستان در دامنه های کوهای دنا و زرد کوه تا کناره های خلیج فارس به زندگی عشایری اشتغال دارند. و گروه کثیری از آنان نیز در استان های مختلف کشور شهر نشین و ساکن شده اند.  از آن جا که منشاء اصلی آن در سرزمین ها ترک نشین باستانی بوده است، مروری بر خاستگاه های اولیه این اقوام، به ما کمک خواهد کرد که از سابقه تاریخی و نقل و انتقالات این اقوام  آگاهی هایی به دست آوریم.
مورخان غربی با استناد به منابع بسیار قدیمی چینی ، کوههای آلتای را میهن نخستین “ترک ها» دانسته اند در حالی که ، بعضی مورخان منطقه ای بین کوههای آلتای و دشت های قرقیز، یا جنوب غربی دریاچة بایکال را به عنوان میهن اولیة “ترک ها» ذکر کرده اند. آلتای؛رشته‌کوهی است در آسیای مرکزی و بین کشورهای مغولستان، روسیه، چین و قزاقستان واقع است و سرچشمه رودهای ایرتیش و اوبی است . بعضی از زبان شناسان ، مشرق آلتای یا شرق و غرب کوههای خینگان یا دو طرف طول شرقی ْ90 را خاستگاه “ترک ها» ذکر کرده اند. 

پژوهش های اخیر زبان شناسی ، احتمال وجود سرزمین مادری ترک ها را در دشتهای بین کوههای آلتای و اورال ، و حتی در صحراهای شمال شرق دریای خزر تقویت می کند. [1]کوه‌های اورال رشته‌کوهی است در کشور روسیه که در امتداد شمالی-جنوبی کشیده شده است و مرز میان اروپا و آسیا به شمار می‌رود. درازای این رشته‌کوه ۲۴۹۸ کیلومتر است و از دشت‌های نزدیک مرز قزاقستان و روسیه تا اقیانوس منجمد شمالی کشیده شده است. بلندترین قلهٔاین رشته‌کوه، قلهٔ نارودنایا است که ۱۸۹۵ متر (نسبت به سطح آب‌های آزاد) بلندی دارد.
آنچه مسلّم است ، (اقوام مختلفی که در این سرزمین ها بودند و بعد ها ترک نامیده شدند) در سده های پیش و پس از میلاد در مغولستان و عموماً در دشتهای شمالیِ دیوار بزرگ چین می زیسته اند و در جنوب با کشور چین ، در غرب با هند و اروپاییان و در جنوب غربی با سکاها هم جوار بوده اند و واژگانی را از آنان گرفته و به زبان خود وارد کرده اند.[2]
محققان ، تاریخ این اقوام ( ترک ) را عموماً با «هسیونگ ـ نو» ها- «هیونگ ـ نو»ها، که در منابع چینی «هون» ها» نامیده شده اند، آغاز می کنند و آنان را نیاکان “ترک ها» به شمار می آورند.[3] و همچنین بر این باورند که هیونگ ـ نوها (“هون» ها) در حدود دویستِ پیش از میلاد و انتساب لفظ ترک ها به آنان اشاره کرده و هیونگ ـ نو را نامی مشترک برای ترک ها و مغول ها و احیاناً تونگوز های باستان ذکر کرده و بنیانگذار امپراتوری بزرگ هیونگ ـ نو را ترک دانسته اند [4]
آوجی اوغلو (مورخ ترک) آورده است که با توجه به اطلاعات زبانی و فرهنگی ، خاندان قاغان (خاقان ) که در رأس “هون ها» قرار داشته ، ترک بوده است . در میان “هون ها» که حدود صد قبیله بودند، قبایل ترک و نیز قبایل مغول و تونگوز وجود داشته اند[5]  زبان “هون ها» را نوعی زبان ترکی اولیه ذکر کرده و با تجزیه و تحلیل نامهای چینی چند قبیله ای که به اطاعت “هون ها» در آمدند، ترک بودن آنها را محتمل دانسته و نوشته است که “ترک ها» در سدة سوم پیش از میلاد در استپ های آسیا بوده اند.
آنچه مورخان زمان (اکثرا دشمنانشان) از آنها نوشته‌اند به دست می‌آید. این شواهد گویای آن است که این قوم پیرامون ۵ سده پیش از میلاد در زمین‌های شمال چین حدود مغولستان امروزی به دام‌داری مشغول بوده و عمدتاً قومی کوچ‌نشین بودند. نامشان شاید از نام دودمان «هان»، امپراتوران وقت چین آمده باشد. معروف است که به دلیل زندگی عشایری‌شان، سوارکارانی بسیار ماهر بودند و می‌توانستند در ضمن یورتمه، تیراندازی کنند. بعد از بررسی شواهد زبانشناسی در طول دو دههٔ گذشته، اکثر دانشمندان امروزه معتقدند که قوم «هون» همان هیونگ-نو است که قرن‌ها با امپراتوری‌های چین در نبرد بود و طبق افسانه‌های چینی، دیوار بلند چین برای دورنگه داشتن آن‌ها از چین ساخته شد.
دورة روشن تاریخ امپراتوری “هون» از 209 قبل از میلاد آغاز شد [6] و قلمرو آن با مغلوب کردن قبایل مختلف ترک و مغول و تونگوز و هندواروپایی ، از دریاچة بایکال تا تبت و از دریای خزر و کوههای اورال تا رود زرد (هوانگ هو) گسترش یافت. [7] و اراضی شمالی چین را در بر گرفت . در همین دوره دیوار بزرگ چین برای جلوگیری از حملات “هون ها» ساخته شده است .[8]
با افزایش قدرت چین از اواسط سدة دوم پیش از میلاد امپراتوری “هون» رو به انحطاط گذاشت[9]. سرانجام امپراتوری “هون» ضعیف شد و در اواسط قرن اول پیش از میلاد به دو امپراتوری جنوب شرقی و شمال غربی تقسیم گردید. شاخة جنوب شرقی تحت حمایت چین در آمد و شاخة شمال غربی در آخرین دهة قرن اول میلادی از هم پاشید و “هون» های شمالی به سوی غرب و دشتهای شمالی دریای خزر کوچیدند تا بعدها زمینه ساز تشکیل دولت “هون» های اروپا شوند. [10]
امپراتوری “هون» های جنوب شرقی پس از آنکه در 216 میلادی به دست امپراتوری چین منقرض شد، چند قسمت گردید. بخشی از آنان به سوی غرب رفتند و بخشی به «سین ـ پی » های مغول تبار ــ که جانشین “هون» ها در آسیای مرکزی شده بودند [11]ــ پیوستند و بخشی دیگر به سرزمینهای کنونی ترکستانِ روس و ایران و هندوستان رفتند و نام «آق هون» » (یا هَیاطِلِه یا هَفتال / هَفتالیت / افتالیت یا “هون» های سفید) به خود گرفتند.  و بعضی نیز که در آسیای میانه ماندند، دولتهای محلی کم نفوذ و ناپایداری تشکیل دادند[12]. “هون ها»یی که به غرب و قزاقستان و اراضی شمالی دریای خزر عزیمت کردند، تحت فشار اتحادیة قبیله ای آوار ـ “هون ها» که از قبایل ترک و مغول تشکیل شده بودند ــ از اواسط نیمة دوم قرن چهارم میلادی به حوضة رود دانوب و دشتهای مجارستان رفتند
یکی از علتهای نیامدن “هون ها» از شرق و غرب دریای خزر به جنوب را حضور دولت نیرومند ساسانی در این سرزمین ها دانسته اند. در حدود    415 - ـ420 میلادی ، “هون ها»هم زمان با جنگ ایران و روم ، به مرزهای شمالی ایران حمله کردند، لیکن با شکست مواجه شدند[13]
“هون ها»پس از استقرار در مجارستان ، امپراتوری روم شرقی را وادار به پرداخت باج کردند و دامنة لشکرکشی های آنها، به ویژه پس از قرارگرفتن آتیلا از 434 میلادی در رأس آنها، تا غرب اروپا، یعنی فرانسه و اسپانیا، کشیده شد.[14]نیروهای امپراتوری “هون ها»ی اروپا متشکل از حدود 45 قوم از چندین تبار با زبانهای مختلف بود که از لحاظ سیاسی متحد شده و ژرمن ها، اسلاوها، هند و ایرانی ها (چون «آلان »ها و «سرمت / سارمات »ها)، فینو ـ اویغور و “ترک ها» اقوام اصلی تشکیل دهندة آن بودند. وی در بارة “ترک ها» نوشته است که «بش ـ اوغور» ها، «ان ـ اوغور» ها و «شرا ـ اوغور» ها در جلگه های شمالی دریای سیاه به سوی رود ولگا، آکاتیرها در غرب دریای آزوف ، سابارها و توده های دیگر ترک در شرق ولگا پراکنده بودند.
آتیلا در اواخر سلطنت خود، در غرب و شرق اروپا شکستهایی خورد و ناگزیر شد به سواحل دریای سیاه بازگردد. امپراتوری “هون ها»با مرگ آتیلا در 453 میلادی از هم پاشیده شد. گروههایی از آنها به استپهای روسیه بازگشتند و گروههایی در اروپا ماندند و به اتحادیه هایی چون بلغار و آوار پیوستند. قبایلی چون قوتریغور / قوتوریغور و اوتورغور /اوتریغور / اوتریگور ، که در شمال دریای سیاه مانده بودند، بر اثر تحریکات دو امپراتوری روم غربی و شرقی ، درگیر جنگهایی با هم شدند که تا نیمة دوم قرن ششم میلادی ادامه یافت ، تا اینکه قومی به نام «آوار» آن دو امپراتوری را شکست داد و مرغزاران روس را تصرف کرد. این حمله عکس العمل ظهور «توـ کیو»ها یا “ترک ها»ی تاریخی در آسیای شمالی بود .[15]
در زندگی صحرانوردان ، قانونی حاکم بود که طبق آن هر اتحادیه ای که متلاشی می شد، اتحادیة دیگری با شرایط و قوانین متفاوت پدید می آمد و بدین ترتیب زنجیره ای از اتحادیه ها به دنبال هم تشکیل می شد. در فاصلة بین انقراض امپراتوری “هون» و شکل گیری امپراتوری گوک ترک که خاقانات ترک نیز نامیده شده اند، اتحادیه های قبیله ای کوچک ترک زبانی در مغولستان و دشتهای آسیای مرکزی به وجود آمد [16]


[1]    دانشنامه اسلامی. ترک ، ج 12، بخش 2، ص 144.
[2]  -  الاخبار الطوال ، چاپ عبدالمنعم عامر، مصر ] 1379/ 1959 [ ، چاپ افست بغداد  بی تا[ ؛ رشیدالدین فضل اللّه ؛ رشیدالدین فضل اللّه ، ج 3، تعلیقات روشن و موسوی ، ص 2030ـ2031  
[3] - چاپلیکا ، ص 62؛ د. اسلام ، چاپ اول ، ج 8، ص 900؛ بارتولد، 1376 ش ، ص 33)).
[4] - بریتانیکا ، د. ا. ترک ، ج 12، بخش 2، ص 148)
[5]  - ج 1، ص 436ـ437). کلاوسون (ص 9، 20ـ21)
[6] بانارلی ، ج 1، ص 17، ج 2، ص 1071
[7]  د. آ. ، ج 10، ص 272؛ میدان لاروس ، ج 6، ص 55
[8] کلاوسون ، ص 17؛ رنه گروسه ، امپراطوری صحرانوردان ، ترجمة عبدالحسین میکده ، تهران 1365 ش ، ص 57 ؛ آوجی اوغلو، ج 1، ص 227، 428؛ قفس اوغلو، ص 39.
[9] کلاوسون ، ص 21؛ آوجی اوغلو، ج 1، ص 452
[10]  میدان لاروس ، ج 12، ص 342؛ اوزدک ، ج 1، ص 10.
[11]  رجوع کنید به گروسه ، ص 114؛ کلاوسون ، ص 20؛ بارتولد، 1376 ش ، ص 33ـ34؛ آوجی اوغلو، ج 1، ص 455
[12]  میدان لاروس ، ج 6، ص 55
[13]  - آوجی اوغلو، ج 1، ص 496.      
[14]  - گروسه ، ص 149. به نوشتة قفس اوغلو ص 58
[15]   -گروسه ، ص 154ـ156.
[16] کلاوسون ، ص 14؛ گروسه ، ص 15؛ چاپلیکا، ص 70ـ71؛ قفس اوغلو، ص 36ـ47.

ملکی بی بی قشقایی - خان دختی که نویسنده بود


ملکی بی بی قشقایی - خان دختی که نویسنده بود
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠   کلمات کلیدی: ملکی بی بی قشقایی ،صولت الدوله ،ملکی بی بی بیات ،عکس ملکی بی بی
اسماعیل خان سردار عشایر(صولت الدوله) فرزندانی به نام محمد ناصر قشقایی –ملک منصور خان – محمد حسین خان فرخ بی بی و ملکی بی بی بود.
ملکی بی بی به یکی از خان زاده های بیات به نام دکتر ناصرخان بیات پسر مرتضی قلی خان سهام السطان بیات ازدواج کرد و دارای دو فرزند به نامه های  کاوه و گلنار بودند.. پدر همسر ایشان،  در سال 1323سمت های نخست وزیری ایران،  و از سال 1331 تا 1336 مدیریت عامل شرکت نفت و  چند دوره نماینده محلس شورای ملی در پست وزارتی را در کابینه های گوناگون داشتند. و ملکی بی بی نیز دختر ایلخان قدرت مند قشقایی و خواهر ناصرخان قشقایی بودند.
ملکی بی بی، بانویی ادیب و نویسنده بود.و سال ها در سویس اقامت داشتند و مقالاتی در موارد فلسفی و اجتماعی می نوشتند. تلاش من برای به دست آوردن نوشته های ایشان منتج به دستیابی به دو مقاله از ایشان شده است. که یکی از آن ها را در این نوشته  به اسم  درخت کهن ترجمه ای از نوشته های موریس مترلینگ  درج می کنم و نوشته دیگر ایشان را به نام پاره ای از خصوصیات اخلاقی مردم ژاپن که در فرصت های بعدی در تارنما قرار خواهم داد. و هم چنین مقالاتی از ایشان تحت عنوان" پرورش چشم و گوش" در کتاب بحثی از تصوف تالیف دکتر قاسم عنی درج شده است که نتوانستم نسخه ای از آن را به دست آورم. از دوستان عزیزی که نوشته های دیگر از ایشان دارند سپاسگزار می شوم اگر یک نسخه از آن را برای انتشار در اختیارم قرار دهند.

عنوان مقاله: درخت کهن
نویسنده : مترلینگ : مترجم: ملکی بیات قشقائی،
مجله یغما » شماره 49 (تیرماه 1331)
 مقدار زیادی از تألیفات مترلینگ حکیم و نویسندهء معروف بلژیکی بطرز بسیار مرغوبی از طرف آقای ذبیح اللّه منصوری مترجم زبردست بفارسی ترجمه شده و معروف است.
مترلینگ که چند سال پیش پس از متجاوز از هشتاد سال عمر در فرانسه درگذشت در سالهای اخیر زندگی خود چند کتاب نوشته که در واقع مجموعه‏ایست از عقاید او دربارهء مسائل عمدهء زندگانی و خلقت.قطعهء ذیل از یکی از کتابهای او موسوم به دنیای دیگر و یا عالم فلکی»1انتخاب شده است.
به درختهائی که شناخته‏ام فکر میکنم و از آنجائیکه اغلب در دهات زندگی‏ کرده‏ام با درختان بیساری آشنا شده‏ام،الساعه نیز چنان مینماید که در مقابل چشمم‏ حاضرند و در سایهء آنها نشسته‏ام و اسامی و شکل و کلیهء خصوصیات آنها در نظرم نقش‏ بسته است.خاطرات یک درخت زیبا و باوفا و دوستدار(همه درختان دارای این صفاتند) ممکن است.در زندگانی و سرنوشت ما مانند خاطرات یک زن محبوب و یا یک رفیق شفیق‏ مؤثر باشد.
من همیشه درختها را دوست میداشته‏ام و برای آنها ترحم و شفقت داشته‏ام،آنان‏ بزرگترین فدائی و معصومترین محکومین ظلم و جنایت طبیعت میباشند.این زندانیان‏ ابدی که بزنجیر ریشه‏های خود پابندند جز رضا و تسلیم چارهء ندارند،و در مقابل لطمات‏ طوفان فرار نمی‏توانند،و بامر طبیعت تسلیم حوادث هستند،و در سرمای زمستان‏ برهنه و عریان مورد حمله و هجوم برف و یخ‏بندان واقع شده از شدت سرما بر خود میلرزند و تنها انیس و مونس آنان پرندگانند که در آغوش آنها لانه ساخته و با آواز خود آنها را بیدار میکنند و در عوالم آسمانی با آنها راز و نیازها دارند.تمام درختان‏ از کوچک و بزرگ محکوم بشکنجهء مرگ ثابت و اجل اجتناب‏ناپذیری هستند که‏ آهسته آهسته بجلو میآید و احتراز از ان امکان‏ناپذیر است.راست است که گیاههای‏ خرد نیز بهمین طرز میمیرند ولی رنج جان کندن آنها کوتاه است و مانند درختان‏  L,autre Monde ou le Cadran Stellaire.
سالها طول نمیکشد.نباتات همینکه گل دادند عموما میمیرند در صورتیکه درختان که‏ برادران ارشد آنها میباشند باید قرنها در انتظار ساعت مرگ و خلاصی خود بسر برند.
من با درخت بلوط کهنسالی آشنائی پیدا نموده بودم که در بیشه‏زار کوچکی‏ که در شهر مدان(در حوالی پاریس)داشتم،با رنج فراوان زندگی میکرد.این درخت‏ باعظمت که مرا بیاد درخت بلوط قصه‏سرای معروف فرانسوی لافونتن‏1میانداخت‏ خیلی رنج و عذاب چشیده بود و بر فراز تپه‏ای از سنگ در کنار راهی که از شهر پواسی‏ به روئن میرفت نمایان بود.در آنجا خاک و رطوبت کم بود و ریشهء این درخت مجرد برای تحصیل غذا واقعا معجزه میکرد.چنان بنظر میآمد که دیگر تاب و توان برایش‏ باقی نمانده است.یک شب طوفانی برق بر او افتاد،نیمی از بدنش را جابجا سوازند و آثار آتش در قلبش پدیدار گردید،آهسته و آرام ولی مردانه باشدت گرسنگی جان میداد.
نظر بعلاقهء وافری که بحیات و صحت او داشتم هفتهء دو سه بار بعیادتش میرفتم‏ ابدا شکوه‏ای نداشت ولی بخوبی احساس میکردم که از دیدارم مشعوف میگردد. هر بهاری با زور و زحمت فراوان باز چندین شاخه از شاخه‏های خود را سرسبز میساخت‏ بدون آنکه بداند پائیز آینده چگونه بآنها غذا برساند و هنوز تابستان بپایان و مرداد ماه باخر نرسیده بود که از نو در خواب عمیق زمستانی فرومیرفت.
از نزع تدریجی او که در نهایت یأس دامنه پیدا کرده بود سخت متأثر بودم و دلم بحالش میسوخت این نزع طولانی و جان کندن روز بروز او را ضعیفتر و نحیفتر می‏ساخت و تنهء عظیم او را پوکتر میگردانید بطوریکه زندگی دردناک او برای هر کسی‏ محسوس و مشهود بود.روزی رسید که دیگر تحمل مشاهدهء رنجوری و شکنجهء رفیق‏ زبان بستهء خود را نداشتم دستور دادم که آن را ببرند که رنج و محنتش پایان یابد ولی‏ دلم نیامد که در ان ساعت آنجا حاضر باشم.وقتی بخاک افتاده بود یکی از شاخه‏هایش‏ موجب قتل یکی از جنگلبانان گردید ولی بمن اطمینان دادند که تقصیر با درخت‏ نبود بلکه جنگلبان در آنموقع مست بوده است.درخت عظیم الجثه را با اره قطعه‏ (1)مقصود قصهء(قابل)معرف لافونتن است در باب مکالمهء درخت بلوط و درخت نی که یکی از عالیترین قصه‏های لافونتن است و میرساند که چه بسا بزرگان باحشمتی که در مقابل حوادث نابود میشوند در صورتیکه اشخاص بی‏نام و نشان رستگارند.